اقا جان میشه یه اربعین منو مهمون کنی بیام نوکری زائراتو کنم



یا حسین ابن علی کن نظری

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت ۷:۸ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
1

خاك قدمِ رقیه باشی عشق است

زیر علمِ رقیه باشی عشق است


با مهدی صاحب الزمان از ره لطف

یك شب حرم رقیه باشی عشق است

×××

هر جا سخن از رقیه جان می آید

صوت صلوات عرشیان می آید

در مجلس این سه ساله من معتقدم

عطر خوش صاحب الزمان می آید




۲

به کویر لب خشک تو ترک افتاده
روی آیینه چشمان تو لک افتاده
با ملاک چه حسابی سر تو سنجیدند
که به پیشانی تو سنگ محک افتاده
هیچکس بعد تو جز غم به سراغم نرسید
ماه رخسار تو از چشم فلک افتاده
برنیاید زشناسایی تو چشم ترم
حق بده دختر دردانه به شک افتاده
پره از نقش ونگار است تمام تن من
نقش چکمه به تنم خورده وحک افتاده
عمه با دیدن من ذکر لبش یا زهراست
گوئیا یاد همان زخم فدک افتاده
خوب معلوم بود در وسط صد پنجه
حجم گیسوی من غمزده تک افتاده
شبی از ناقه فتادم بدنم درد گرفت
گفت دشمن ببریدش به درک افتاده
چهره ات کنگره زخم شده ای بابا
شعله بر زخم سرت مثل نمک افتاده
***مجتبی صمدی***

 

۳

کیست امشب دردل طوفانی او جا کند
قطره های تاولش را راهی دریا کند
گرد و خاکی گشته بود اما هنوز آئینه بود
صفحه آئینه را فردای محشر وا کند
مشتی از خاکستر پروانه نیت کرده است
کنج این ویران سرا میخانه ای برپا کند
تار و پودی از لباس مندرس گردیده اش
می تواند دیده یعقوب را بینا کند
او که دارد پنجه ای مشکل گشا قادر نبود
چشمهای بسته بابای خودرا وا کند
گیسویش را زیر پای میهمانش پهن کرد
آنقدر فرصت نشد تا بوریا پیدا کند
خشت های این خرابه سنگ غسلش می شود
یک نفر باید دوباره غسل یک زهرا کند
***علی اکبر لطیفیان***

 

۴

آسمون دلم گرفته، آسمون دلم شده خون
منم اون طفلی که تنها، گم شده تو این بیابون
آسمون از بس دویدم، تو پاهام نمونده جونی
نه نفس تو سینه دارم، نه کسی نه همزبونی
آسمون قافله رفته، دیگه هم برنمی گرده
بدنم داره می لرزه، بیابون تاریک و سرده
***
آسمون صدای پایی، داره می رسه به گوشم
دیدی گفتم که نکرده، عمه زینب فراموشم
آسمون ببین که از غم، قامتش چقدرخمیده
می بره اسم بابامو، با نفس های بریده
اما نه این عمه جون نیست، ولی خیلی مهربونه
تازه مثل من رو گونه اش، جای دست مونده نشونه
***
این همون مادر بزرگه، اونکه من شبیهش هستم
باورم نمیشه روی، دامن زهرا نشستم
سر روشونه هاش گذاشتم، لحظه ای راحت خوابیدم
خودمو تو رؤیا روی، شونه ی عموم می دیدم
توی خواب بودم که انگار، صدا پای اسبی اومد
نرسیده از رو کینه، با ... به پهلوهام زد...
***محسن عرب خالقی***

۵

ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب "زجر" هم وقتی تو را زد، گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد
***کاظم بهمنی***

 

۶

هم اشک یتیم را در آوردی تو
هم دست به معجر آوردی تو
بگذار برای صبح، قدری آرام
مامور طبق، مگر سر آوردی تو؟!
**
بابای مرا بیار بابایی که...
...دستی بکشد به موهایی که...
...هر روز ز روز قبل کمتر می شد...
...با شعله ی بام های آنجا که...
**
شد وارد شهر محمل ساداتی
دادند به این قبیله نان خیراتی
از شام، سران کوفه معجر بردند
آن روز برای طفلشان سوغاتی
**
در راه سری بریده همسایم بود
یک باغچه ی خار داخل پایم بود
نه، خواب نبود!! داخل انگشتش...
انگشتری عقیق بابایم بود
**
بر نیزه پر پرستویم را بردند
سنجاق میان گیسویم را بردند
تا از گل سر خیالشان راحت شد
بابای گلم، النگویم را بردند
**
.....
آرامش خواب هرشبی را هم که...
گیسوی به آن مرتبی را هم که...
هنگام شلوغی وسط خیمه بمان
زیبایی چادر عربی را هم که...
***علی زمانیان***

 

۷

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها
از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سرا پا غروب‌ها
از راه می رسند و به آغوش می کشند
با اشتیاق کودک خود غروب ها
از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌هاست
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها
در چشم های منتظران گرگ و میش عصر
محو است در شکوه تماشا غروب ها
در چشم های دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها
بعد از هزار سال همان شوق شعله ور
در چشم های منتظر ما غروب ها
بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها
این‌جا پدر! خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها
بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌ ست
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها
بابا بیا که بغض مرا، وا نکرده است
نه زخم تازیانه، نه حتی غروب ها
دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسد آیا غروب‌ها؟
دست تو را بهانه گرفته که بشکفد
بغضم میان دست تو تنها غروب ها
بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها
از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها
بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها
کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها
خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها
بعد از هزار سال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها
***اسماعیل امینی***

 

۸

زرد و کبود و سرخ شد اما هنوز هم
دارد عزای دیدن بابا هنوز هم
تا تاول دوباره ای از راه می رسد
با گریه آه می کشد آن را هنوز هم
آهسته بغض می کند و خیس می شود ...
...زخم کبود گونه اش، آیا هنوز هم...
...مهمان چوب دستی شهر جسارتی؟
من مانده ام به حسرت لب ها هنوز هم
من درد های روسری ام را نگفته ام
با چشم های غیرت سقّا هنوز هم
از صحبت کنیزی مان گریه می کنم
می لرزم از خجالتش امّا هنوز هم
مُحرم شدم ، طواف کنم ، بوسه ها زنم
آنجا که هست کعبه دنیا هنوز هم
دلتنگ بود و رفت و نگفتید خوب شد
گوش بدون زینت او یا هنوز هم ... ؟!
***علیرضا لک***

 

۹

برای منتظر مرگ چاره لازم نیست
شب خرابه نشین را ستاره لازم نیست
به همجواری اعماق آبی تو خوشم
برای ساکن دریا ستاره لازم نیست
صدای کهف تو از گوش من نمی افتد
به گوش پاره مگر گوشواره لازم نیست
نگاه مضطربت حرف می زند با من
تکلم از سر لب های پاره لازم نیست
اگر چه سجده ی زنجیری ام فراوان است
برای بردن من استخاره لازم نیست
***شیخ رضا جعفری
***

بقیه را در ادامه مطلب ببینید



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت ۳:۳۰ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

کیستم من دُر دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشیده به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمه ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینه‌ام وجه امام شهدا را.

روز عاشورا که در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکه کرب و بلا شد، سر و جان و تن پاکش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشکر دشمن شد و چون طایر بی‌بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله کشید و ز جگر آه کشیدم که سواری به سویم تاخت و با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را.

شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم کرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی که عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه شام و کف و خاکستر و سنگ لب‌بام و ستم اهل جفا را.

همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد که همین گوشة ویرانه‌سرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان‌ها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را.

اشک در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد که عمه پدرم کو؟ بگو آن کس که روی دامن او بود، سرم کو؟ چه شد آن ماه که تابید در این کلبه احزان و کشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه کشیدند و به تن جامه دریدند که ناگه طبقی را که در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم که در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشکش به بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را.

چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یکی سنگ، لب خشک و ترک خوردة او بود کبود از اثر چوب به اشک و به پریشانی مویش که نگه کردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش بغلش کردم و با گریه زدم بوسه به رگ‌های گلویش نگهش کردم و دیدم دو لبش در حرکت بود به من گفت عزیز دلم اینقدر به رخ اشک میفشان و مزن شعله ز اشک بصرت بر جگرم، آمده‌‌ام تا که تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یک «یا ابتا» گفتم و پروازکنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علی‌اکبرِ فرخنده لقا را.

حال در شام بوَد تربتِ من کعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید که اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به کنار حرم کوچک من اشک فشانید، به یاد رخ نیلی شده‌ام، روضه بخوانید به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید که با سن کمم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا که به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم، همه جا روشنی چشم گهربار شمایم، همه ریزید چو «میثم» ز غمم اشک که گیرم همه جا دست شما

***استاد حاج غلامرضا سازگا

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت ۳:۲۷ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

یک جمعه دیگه

   هم  

  غروب شد و لی

  اقا جان نیومدی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی ۱۳۹۱ساعت ۱:۵۹ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

حسینم واحسین گفت و شنودم
زیارت نامه ام جسم کبودم
چه در زندان، چه در ویرانة شام
دعا می خواندم و یاد تو بودم

برای هر بلا آماده بودم
چو کوهی روی پا استاده بودم
اگر قرآن نمی خواندی برایم
کنار نیزه ات جان داده بودم

 اشعاررا در ادامه مطالب ببینید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم دی ۱۳۹۱ساعت ۸:۳۰ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است
باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
این صبح تیره باز دمید از کجا کزو
کار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب
کاشوب در تمامی ذرات عالم است
گر خوانمش قیامت دنیا بعید نیست
این رستخیز عام که نامش محرم است
در بارگاه قدس که جای ملال نیست
سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است
جن و ملک بر آدمیان نوحه میکنند
گویا عزای اشرف اولاد آدم است
خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
پرورده ی کنار رسول خدا حسین
* * *
کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا
در خاک و خون طپیده به میدان کربلا
گر چشم روزگار براو زار میگریست
خون میگذشت از سر ایوان کربلا
نگرفت دست دهر گلابی به غیر اشک
زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عیوق میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم
کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا
آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد
کز خوف خصم در حرم افغان بلند شد
* * *
کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی
وین خرگه بلند ستون بیستون شدی
کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه
سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی
کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت
یک شعله برق خرمن گردون دون شدی
کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان
سیماب وار گوی زمین بیسکون شدی
کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک
جان جهانیان همه از تن برون شدی
کاش آن زمان که کشتی آل نبی شکست
عالم تمام غرقه دریای خون شدی
آن انتقام گر نفتادی بروز حشر
با این عمل معامله ی دهر چون شد
آل نبی چو دست تظلم برآورند
ارکان عرش را به تلاطم درآورند
* * *
برخوان غم چو عالمیان را صلا زدند
اول صلا به سلسله ی انبیا زدند
نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید
زان ضربتی که بر سر شیر خدا زدند
آن در که جبرئیل امین بود خادمش
اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند
بس آتشی ز اخگر الماس ریزها
افروختند و در حسن مجتبی زدند
وانگه سرادقی که ملک محرمش نبود
کندند از مدینه و در کربلا زدند
وز تیشه ی ستیزه در آن دشت کوفیان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید
بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
روح الامین نهاده به زانو سر حجاب
تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب
* * *
چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید
جوش از زمین بذدوبه عرش برین رسید
نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب
از بس شکستها که به ارکان دین رسید
نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید
باد آن غبار چون به مزار نبی رساند
گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید
یکباره جامه در خم گردون به نیل زد
چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید
پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش
از انبیا به حضرت روح الامین رسید
کرد این خیال وهم غلط که ارکان غبار
تا دامن جلال جهان آفرین رسید
هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال
او در دلست و هیچ دلی نیست بیملال
* * *
ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند
یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند
ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر
دارند شرم کز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آید ز آستین
چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند
آه از دمی که با کفن خونچکان ز خاک
آل علی چو شعله ی آتش علم زنند
فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت
گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند
جمعی که زد بهم صفشان شور کربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع کنند باز
آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند
پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل
شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل
* * *
روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار
خورشید سر برهنه برآمد ز کوهسار
موجی به جنبش آمد و برخاست کوه
ابری به بارش آمد و بگریست زار زار
گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن
گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر
افتاد در گمان که قیامت شد آشکار
آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل
گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار
با آن که سر زد آن عمل از امت نبی
روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار
وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد
نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد
* * *
بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند
هم گریه بر ملایک هفت آسمان فتاد
هرجا که بود آهوئی از دشت پا کشید
هرجا که بود طایری از آشیان فتاد
شد وحشتی که شور قیامت بباد رفت
چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد
بر زخمهای کاری تیغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان
بر پیکر شریف امام زمان فتاد
بیاختیار نعره ی هذا حسین زاو
سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد
پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول
* * *
این کشتی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست
این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست
چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد
وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد
* * *
کای مونس شکسته دلان حال ما ببین
ما را غریب و بیکس و بی آشنا ببین
اولاد خویش را که شفیعان محشرند
در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین
در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان
واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین
نی وار چو ابر خروشان به کربلا
طغیان سیل فتنه و موج بلا ببین
تنهای کشتگان همه در خاک و خون نگر
سرهای سروران همه بر نیزهها ببین
آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام
یک نیزهاش ز دوش مخالف جدا ببین
آن تن که بود پرورشش در کنار تو
غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین
یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد
کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد
* * *
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد
خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
خاموش محتشم که ازین شعر خونچکان
در دیده  اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز
روی زمین به اشک جگرگون کباب شد
خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست
دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد
خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین
جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد
تا چرخ سفله بود خطائی چنین نکرد
بر هیچ آفریده جفائی چنین نکرد
* * *
ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای
وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای
بر طعنت این بس است که با عترت رسول
بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای
ای زاده زیاد نکرداست هیچ گه
نمرود این عمل که تو شداد کرد ه ای
کام یزید دادهای از کشتن حسین
بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای
بهر خسی که بار درخت شقاوتست
در باغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای
با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو
با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای
حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن
آزردهاش به خنجر بیداد کرده ای
ترسم تو را دمی که به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۳:۱۰ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

هر آن مادر اندر دل غم مرگ پسر دارد

 زحال ام لیلای جوان مرده خبر دارد

نشاید داغ مرگ نوجوان را بردن از خاطر

 خصوص آن مادر در زندگانی یک پسر دارد

اگر نالد زنی از داغ مرگ نوجوان خود

 یقین آه جگرسوزش بهر قلبی اثر دارد

میان خاک و خون افتاده جسم اکبر رعنا

 نمیدانم چرا لیلی بسر قصد سفر دارد

ندارد قدرت رفتن زخود لیلای افسرده

 برای یاریش اکنون بهر سوئی نظر دارد

به دشواری جدا شد از سرنعش علی اکبر

 زدرد این مصیبت تا قیامت چشم تر دارد

به هر زحمت جوانش را نموده هجده ساله

 بامیدی که در پیری نهال او ثمر دارد

دگر موی سر لیلا سفید از داغ اکبر شد

مدام اندر دلش نفرین بچرخ حیله گر دارد

شد شوریده سر لیلا چومجنون در بیابانها

بسان چشمة زمزم سرشک اندر بصر دارد

شده صبر و شکیبائی ز دست او دگر بیرون

 ازین ماتم اخوت را بجنت نوحه گر دارد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۳:۸ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

یم فاطمی در سرمدی، گل احمدی، مه هاشمی

ز سرادقات محمدی طلعت ظهور جلاتی

بسما قمر، به نبی ثمر – به فاطمه در ، بعلی گهر

 بحسن جگر، بحسین پسر چه نجابتی چه اصالتی

بملک مطاع ، بخدا مطیع ، بمرض شفا  بجزا شفیع

چه مقام بندگیش منیع بچه بندگی و اطاعتی

خم زلف او چه شکن شکن بمثال نقرة خام تن

 سپری بکتف و کفن به تن بچه قامتی چه قیامتی

ز جلو نظر سوی قبله گه ، زقفا نظر سوی خیمه گه

که نمود شه بقدش نگه ، بچه حسرتی و چه حالتی

زقفا دوزن شده نوحه گریکی عمه گفت و یکی پسر

 که نما بجانب ما نظر باشارتی و نظارتی

 

ناصر الدین شاه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۲:۵۵ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست
به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست
ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم

به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست

نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است
دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست
به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد
اسير سلسله را تازيانه لازم نيست

عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم
بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست

مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است
به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست

محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار
براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست

به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است
دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست

وجود سوزد از اين شعله تا ابد ((ميثم ))

سرودن غم آن نازدانه لازم نيست

                                                                                              حاج غلامرضا سازگار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۲:۴۸ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

در خرابات مغان نور خدا ميبينم
اين عجب بين که چه نوری ز کجا ميبينم
سوزدل اشک روان آه سحرناله شب
اين همه از نظر لطف شما ميبينم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چه ها ميبينم
کس نديده ست ز مشک ختن و نافه چين
آن چه من هر سحر از باد صبا ميبينم
---------------------------

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۲:۴۷ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
گفتم بنويسم به ياد تو
يادم آمد که پيشتر از غافلان بوده ام .
گفتم بنويسم با عشق به تو
يادم امد هنوز عاشق نشده ام.
گفتم بنويسم به اميد شانه تو بر پريشانی
يادم آمد کدام زلف من که همه را به باد داده ام.
گفتم پس بگذار کمی باخورشيد باشم برای طلوع
يادم امد که من سالها پيش غروب کرده ام .
گفتم پس بگذار کمی دعا کنم برای آمدنت
گفتم اللهم عجل لوليک الفرج.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۲:۴۴ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
بر مشامم ميرسد هر لحظه بويِ سوخته

زود ميپيچد به هر سو بوي مويِ سوخته

روي از سيلي نميماند به رويِ آفتاب

محو ميگردد كبوديهاي رويِ سوخته

سعي ِ بي جا ميكُنَد وضع ِ گره را كورتر

دستِ شانه ميكَنَد از ريشه مويِ سوخته

دامن آتش گرفته سخت ميچسبد به تن

دردِسر ساز است دفن و شستشوي سوخته

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت ۹:۴۹ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
بار غمت به دوش دل کشیدنی اگر نبود

از پی نیزه ای دلم این همه دربدر نبود

 

نمی رسید کوفه هم پیکر ناتوان من

عمه ی نیمه جان اگر به جان من سپر نبود

 

این همه سنگ بر سر یتیم تو نمی زدند

ز کوچه ی یهودیان ،اگر مرا گذر نبود

 

کتک زیاد خورده ام ولیک درد آن چنان

ترس کتک خوردن بی هوا ز پشت سر نبود

 

چهره ی من چو روی تو سرخ نبود اگر مرا

ز دیدن سرت به نی ، دیده ی خونجگر نبود

 

پریده بود پیش از این روح ز زندان تنم

کبوتر دلم اگر ، شکسته بال و پر نبود

 

قطره ای از یم غم دل شکسته گفتمت

گرچه سرت ز قصه ی رقیه بی خبر  نبود   


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ساعت ۹:۴۲ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

 

يک نيمه شب بهانه‌ی دلبر گرفت و بعد
قلبش به شوق روي پدر پر گرفت و بعد

اما نيامده ز سفر مهربان او
يعني دوباره هم دل دختر گرفت و بعد



آنقدر لاله ريخت به راه مسافرش
تا خواب او تجلي باور گرفت و بعد

آخر رسيد از سفر، اما سر پدر
سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان
با اشک چشم و گوشه‌ی معجر گرفت و بعد

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت
طفلک سراغي از علي اصغر گرفت و بعد

از روزهاي بي کسي اش گفت با پدر
يعني نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

خورشيد من به مغرب گودال رفتي و
باران تير و نيزه و خنجر گرفت و بعد

معراج رفتي از دل گودال قتلگاه
نيزه سر تو را به روي سر گرفت و بعد

دلتنگ بود دخترت و سنگ ِ کينه اي
بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد

...


اما دوباره فرصت جبران رسيده بود
يک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

جان داد در مقابل چشمان عمه اش
با بال هاي زخمي خود پر گرفت و بعد ...

 

شعر از : یوسف رحیمی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت ۸:۵۵ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
یاسیدالساجدین



جانم فدایت


0000000000000000000000000000000000000000000

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۱ساعت ۵:۲۹ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

 تا آمدی خرابه نشین ات شفا گرفت
زخم تمام پیکر خونم دوا گرفت
من نذر کرده ام که بمیرم برای تو
شکر خدا که بالاخره این دعا گرفت...
تا گوشواره را کشید دو چشم ام سیاه رفت
بابا ز دخترت به خدا اشک و آه رفت
یا اسب بود... یا یکی از دشمنان تو  !!!
از روی پیکرم که زمین خورد راه رفت...
یک لحظه دید عمه مرا، اشک باره شد
داغ مدینه در دل زارش دوباره شد
نامرد سیلی اش دو هدف داشت هم زمان
هم گوشواره رفت، هم گوش پاره شد
شاعر:مهدی صفی یاری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت ۸:۲۰ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

«بر نیامد از تمنای لبش كامم هنوز»
او به روی نیزه رفت و من به دنبالش هنوز
زینت دوش نبی مصطفی حقش نبود
بر زمین كربلا ماند پر و بالش هنوز
گر چه دور افتاده ام فرسنگ ها از باغ گل
می رسد بوی گلاب از جسم پا مالش هنوز
حال با غارت گری هاشان چه سازم بعد او
خنجر و انگشتری باقیست جنجالش هنوز
دخترك هم سهم خود را برد از این ماجرا
مانده جای تازیانه بر پر و بالش هنوز
دید در بازار طفلی آن چه غارت رفته بود
در حراج افتاده بود معجر و خلخالش هنوز!
شاعر: یاسر مسافر



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت ۸:۱۲ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

بابا،دخترت از دنیا بریده.

حالا كه زبون ،زبون دخترونه است،دل سنگ آب می شه،دختر دارا.

بابا،دخترت از دنیا بریده

بدون تو خوشی ندیده

 


این راسته ،زبون حال نیست.

ببین همه موهام سفیده

زین العابدین علیه السلام گفت: نه یه جای سالم تو بدنش داشت،بابا

این دلم افروخته بابایی

چشام به در دوخته بابایی

خیلی دلم سوخته بابایی

یه چیزای دیگه اشو نگفتم،یه خورد نرم گفتم،خیلی اذیت نشی،والا شاعر می تونست بگه.

چشام به در دوخته بابایی

دامن من سوخته بابایی

گریه داری دیگه؟

بابا مگه نگفتی بر می گردم

بیا می خوام دورت بگردم

عمه رو خیلی خسته كردم

وای وای.

بابا خوشی به قلبم دست رد زد

یه بی حیا بهم لگد زد

بدی نكردم ولی بد زد

منبع:سایت باب الحرم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت ۸:۸ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
دختر كوچولو برا باباش ناز می كنه،خودش و برا بابا لوس می كنه،خدا نكنه یه خورده انگشتش زخم بشه،بذار برات یه حرفی رو بزنم،تا حالا نگفتم، خار مغیلان یه خاریه،اگه یه بچه ،این استحسان در روضه است،ارتفاع خار تقریباً یك متره،خیلی هم به هم فشرده و چسبیده،فقط با ناقه و محمل می شه رد شد،با

 

شتر می شه رد شد،هركی بیافته،اگه بچه باشه،تا كمرش زخم می شه،تمام بدن خون می اد،بدن عین بدن بابا شده،دیگه برات بگم از خار مغیلان،برو تحقیق كن،یه موادی سر این خار هست،تو بدن هركی بره،سه روز تشنج می كنه،این بچه رو دست عمه می لرزید،دیگه نمی تونست بگه بابا،فقط لباش به هم می خورد،چشماش می رفت،حسین.......... فقط پا زخمی نشد، وقتی یه جای بدن زخم بشه،حركت كنی زخم باز می شه،هر روز چند تا زخم باز می شد،تا روز آخر بدن خونی بود،ای وای ای وای.......

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت ۷:۵۶ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

ای همه بال و پرم          عمه جان کو پدرم؟

من از او بی خبرم          عمه جان کو پدرم؟

 

غربت و دوری او          خنده های این عدو

زده آتش جگرم          عمه جان کو پدرم؟

گرگ های در کمین          خیمه های آتشین

خارها دور و برم          عمه جان کو پدرم؟

 

دشمن خون خواه بد          تازیانه می زند

گه به پا گه به سرم          عمه جان کو پدرم؟

 

بغض من در دل شکست          خار در پایم نشست

خون شده بال و پرم          عمه جان کو پدرم؟

 

من گل باغ علی          تازه بشکفتم ولی

می زنندم تبرم          عمه جان کو پدرم؟

 

دشمنی از این سرم          می کشاند چادرم

بی حیا "من دخترم"          عمه جان کو پدرم؟

 

یاد بابا در نظر          می زنم بار دگر

ناله های آخرم          عمه جان کو پدرم؟

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&& 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ساعت ۷:۵۲ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

اینجا محیط سوز و اشک و آه و ناله است
اینجا زیارتگاه زهرای سه ساله است


اینجا دمشقی ها گلی پژمرده دارند
در زیر گل مهمان سیلی خورده دارند



اینجا دل شب کودکی هجران کشیده
گلبوسه بگرفته زرگهای بریده


اینجا بهشت دسته گلهای مدینه است
اینجا عبادتگاه کلثوم وسکینه است


اینجا زیارتگاه جبریل امین است
اینجا عبادتگاه زین العابدین است


اینجا زچشم خود گلاب افشانده زینب
اینجا نماز شب نشسته خوانده زینب


اینجا به خاکش هر وجب دردی نهفته
اینجا سه ساله دختری بی شام خفته


اینجا نخفته چشم بیدار رقیه
اینجا حسین آمد به دیدار رقیه


اینجا قضا بر دفتر هجران ورق زد
اینجا رقیه پرده یکسو از طبق زد


اینجا هُمای فاطمه پرواز کرده
اینجا کبوتر از قفس پرواز کرده


اینجا شرار از دامن افلاک می ریخت
زینب بر اندام رقیه خاک می ریخت


ای دوستان، زهرای دیگر خفته اینجا
یک زینب کبرای دیگر خفته اینجا


در گوشه ویرانه باغ گل که دیده؟
در خوابگاه جغدها بلبل که دیده؟

 

 

شعر از : غلامرضا سازگار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۶:۵۱ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
به روايتى ، طاهر بن عبدالله دمشقى گويد: من نديم آن لعين بودم و اکثر شبها براى او صحبت مى کردم و او را مشغول مى نمودم . شبى نزد آن ملعون بودم و قدرى هم از شب گذشته بود، پس به من گفت : اى طاهر! امشب وحشت بر من غالب است و قلبم در تپش افتاده و دلم از غصه و حزن پر شده ، بسيار اندوه و غصه دارم که حالت نشستن و صحبت کردن ندارم . بيا سر من را در دامن گير و از افعال ناشايسته و گذشت من صحبت من و طاهر گويد: من سر نحس او را در دامن گرفتم . آن لعين به خواب رفت ، و سر نورانى سيدالشهدا عليه السلام در آن وقت در طشت طلا در مقابل ما بود. چون ساعتى گذشت ديدم که ناگهان پرد گيان حرم محترم امام حسين عليه السلام از خرابه بلند شد. آن لعين در خواب و من در اندوه بودم ، که آيا چه ظلم و ستم بود که يزيد بدماب به اولاد بوتراب نمود؟
به طرف طشت نظر کرده ديدم که از چشمهاى امام حسين عليه السلام اشک جارى شده است ، تعجب کردم ، پس ديدم آن سر انور به قدر چهار ذراع گويا بلند شد و لبهاى مبارکش به حرکت آمده و آواز اندوهناک و ضعيفى از آن دهان معجز بيان بلند گرديد که مى گفت : ((اللهم هولا اولادنا و اکبادنا و هولا اصحابنا)) يعنى خداوندا، اينان اولاد و جگر گوشه من هستند و اينها اصحاب منند
طاهر گويد: چون اين حال را از آن حضرت مشاهده کردم وحشت و دهشت بر من غلبه کرد. شروع به گريه کردن کردم . به بالاى عمارت يزيد آمدم که خرابه در پشت آن عمارت بود، خيال مى کردم شايد يکى از اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله فوت شده ، که مرگ او باعث اين همه ناله وندبه شده است . وقتى بالاى قصر رسيدم ديدم تمامى اهل بيت اطهار عليه السلام طفل صغيرى را در ميان گرفته اند و آن دختر، خاک بر سر مى ريزد و با ناله و فغان مى گويد:
((يا عمتى و يا اخت ابى اين ابى اين ابى )) . يعنى : اى عمه ، واى خواهر پدر بزرگوار من ، کجاست پدر من ؟ کجاست پدر من ؟
آنها را صدا زدم و از ايشان پرسيدم که چه پيش آمده که باعث اين همه ناله و گريه شده است ؟ گفتند: اى مرد، طفل صغير سيدالشهدا عليه السلام پدرش ‍ را در خواب ديده ، و اينک بيدار شده و از ما پدر خود را مى خواهد، هر چه به وى تسلى مى دهيم آرام نمى گيرد.
طاهر گويد: بعد از مشاهده اين احوال دردناک ، پيش يزيد برگشتم . ديدم آن بدبخت بيدار شده به طرف آن سر، سر حسين بن على عليه السلام نگاه مى کند، و از کثرت وحشت و دهشت و خوف و خشيت ، مانند برگ بيد بر خود مى لرزد. در آن اثنا سر اطهر آن مولا به طرف يزيد متوجه شده فرمود: اى پسر معاويه ، من در حق تو چه بدى کرده بودم که تو با من اين ستم و ظلم نمودى و اهل بيتم را در خرابه جا دادى ؟
((ثم توجه الراس الشريف الى الله الخبير اللطيف و قال : اللهم انتقم منه بما عامل بى و ظلمنى و اهلى (و سيعلم الذين ظلموا اى منقلب ينقلبون ))
يعنى سر مبارک شريف آن حضرت به سوى خداوند خبير و لطيف توجه نموده و گفت : خداوندا، از يزيد به کيفر رفتارى که با من کرده و به من و اهل بيت من ظلم نموده انتقام بگير.
وقتى يزيد اين را شنيد بدنش به لرزه در آمد و نزديک بود که بندهايش از يکديگر بگسلد.
پس از من سبب گريه اهل بيت عليهم السلام را پرسيد و سر آن حضرت را به خرابه نزد آن صغيره فرستاد و گفت : سر را نزد آن صغيره بگذاريد، باشد که با ديدن آن تسلى يابد. ملازمان يزيد سر حضرت سيدالشهدا عليه السلام را برداشته به در خرابه آمدند. چون اهل بيت دانستند که سر امام حسين عليه السلام را آورده اند، تماما به استقبال آن سر شتافتند و سر امام حسين عليه السلام را از ايشان گرفته و اساس ماتم را از سر گرفتند، بويژه زينب کبرى عليه السلام که پروانه وار به دور آن شمع محفل نبوت مى گرديد. پس ‍ چون نظر آن صغيره بر سر مبارک افتاد پرسيد: ((ما هذا الراس ؟)) اين سر کيست ؟ گفتند: ((هذا راس ابيک )) اين ، سر مبارک پدر توست . پس آن مظلومه آن سر مبارک را از طشت برداشت و در برگرفت و شروع به گريستن نمود و گفت : پدر جان ، کاش من فداى تو مى شدم ، کاش قبل از امروز کور و نابينا بودم ، و کاش مى مردم و در زير خاک مى بودم و نمى ديدم محاسن مبارک تو به خون خضاب شده است . پس اين مظلومه دهان خود را بر دهان پدر بزرگوار خود گذاشت و آن قدر گريست که بيهوش شد.
چون اهل بيت (عليهم السلام) آن صغيره را حرکت دادند، ديدند که روح مقدسش از دنيا مفارقت کرده و در آشيان قدس در کناره جده اش فاطمه زهرا عليه السلام آرميده است .
چون آن بى کسان اين وضع را ديدند، صدا به گريه و زارى بلند کردند، و عزاى غم و زارى را تجديد نمودند
آن دخترى که در خرابه شام از دنيا رحلت فرموده و شايد اسم شريفش رقيه عليه السلام بوده ، و از صباياى خود حضرت سيدالشهدا عليه السلام بوده چون مزارى که در خرابه شام است منسوب به اين مخدره و معروف به مزار رقيه عليها السلام است . (منتخب التواريخ ، باب پنجم ، ص 299)
دختر حضرت سيدالشهدا عليه السلام و وفات او در خرابه شام و مکالماتش ‍ با حضرت زينب عليها السلام و رحلت او و غسل دادن زينب و ام کلثوم عليه السلام او را و آن کلمات و اخبار که از آن صغيره نوشته اند، که سنگ را آب و مرغ و ماهى را کباب مى کند و معلوم است حالت حضرت زينب عليه السلام چه خواهد بود. نوشته اند آن دختر سه ساله بود بعضى نامش را زينب و بعضى رقيه عليه السلام و بعضى سکينه عليه السلام دانسته اند.
و عده اى نوشته اند به دستور يزيد، عمارتى ساختند و واقعه روز عاشورا و حال شهدا و اسيرى اسرا را در آنجا نقش کردند و اهل بيت عليهم السلام را به آنجا وارد کردند، و اگر اين خبر مقرون به صدق باشد حالت اهل بيت عليهم السلام و محنت ايشان را در مشاهدات اين عمارات جز حضرت احديت نخواهد دانست . (ناسخ التواريخ زندگانى حضرت زينب کبرى عليها السلام ، ج 2، ص 456)

نويسنده:حاج شیخ علی ربانی خلخالی

منبع:ستاره درخشان شام حضرت رقیه سلام الله علیها

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۶:۴۹ ب.ظ  توسط علی رضا  | 

چشمهای خرابه روشن شد،السلام علیک سر،بابا
می پرد پلک زخمیم از شوق،ذوق کرده است این قدر بابا

در فضای سیاه دلتنگی،چشمهایم سفید شد از داغ
سوختم،ساختم بدون تو،خشک شد چشم من به در بابا



این سفر را چگونه طی کردی؟،با شتاب آمدی تنت جا ماند
گاه با پای نیزه می رفتی،گاه گاهی به پای سر بابا

از نگاهم گدازه می ریزد،اشک نه خون تازه می ریزد
سینه آتشفشانی از داغ است،دخترت کوه خون جگر بابا

گوشه ی این قفس گرفتارم،شور پرواز در سرم دارم
تکه ای آسمان اگر باشد،قدر یک مشت بال و پر بابا

شعله ور شد کبوتر بوسه،سوخته شاخه ی لبان تو
خیزران از لبان شیرینت،قند دزدیده یا شکر بابا؟

شام سر تا به پا همه چشمند،قد و بالای من تماشا شد
من شهید نگاه می باشم،کشته ی این همه نظر بابا

دارم از داغ کوچه می گویم،باغ آتش بهشت پهلویم
با تمام وجود حس کردم،مادرت را به پشت در بابا

قدری آغوش عمه پوشیدم،کاش می مردم و نمی دیدم
یا که معجر بده همین حالا،یا که امشب مرا ببر بابا

عمه در قحط غیرت یک مرد،بین طوفان سنگ و زخم و درد
خم به ابروش هم نمی آورد،شیر زن بود شیر نر بابا

طعنه ها قد کمانی اش کردند،تیر شد در نگاهشان هر بار
تا به من خیره شد نگاه سنگ،سینه ی او شده سپر بابا

نه از این بیشتر نمی خواهم،تا که سربار خواهرت باشم
جان عمه نرو بدون من،قصه ی من رسیده به سر بابا

 

شعر از : سید مسیح شاهچراغی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۶:۱ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
 








این،‌ دختر سه ساله‌ام رقیه است !

جناب حجه الاسلام و المسلمین ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت (ع) آقای حاج شیخ محمد علی برهانی فریدونی کرامتی را به دفتر انتشارات مکتب الحسین (ع) فرستاده‌اند و در آن مرقوم داشته‌اند:

طبق امر مطاع جناب مستطاب حجه الاسلام و المسلمین ونخبه المتقین آقای حاج شیخ علی ربانی خلخالی ( دامت توفیقاته) کرامتی را که حدود سی و چهار سال قبل دریکی از مجالس سوگواری حضرت سید الشهدا(ع) از زبان شیوای خطیب محترم جناب آقای حاج سید عبدالله تقوی شفاها شنیده‌ام نقل می‌کنم. جناب تقوی، که یکی از وعاظ تهران و از اشخاص بااخلاص ونوکران بی‌ریا و عاشق دلباخته جد مظلومش امام حسین (ع) بودند ، فرمودند:

من چندین سال است که درتهران در مجالس و محافل ومنازل منبر می‌روم وافتخار نوکری جد مظلومم،‌امام حسین (ع) ، را دارم. یکی از شبها که حدود ساعت 9 شب پس ازختم منبر به منزل برمی‌گشتم صدای زنگ تلفن بلند شد.

گوشی را برداشتم،‌دیدم یکی از دوستان است. به بنده فرمود فلان شخص بازاری ، به رحمت خدا رفته و فردا بعد از ظهر در فلان مسجد،‌مجلس ترحیم اوست. من شما را برای منبر رفتن درختم آن مرحوم به فرزندان متوفی معرفی کرده‌ام،‌سر ساعت 3 ( یا 4) بعد از ظهر آنجا حاضر ومهیای منبر رفتن باشید.

درهمان حال بنده به یادم آمد که روز گذشته در خیابان .... وکوچه .... که نام آنها درحافظه این حافظه این حقیر نمانده است روضه ماهیانه خانگی خواندم وخانمی درهمان مجلس با التماس به من گفتندکه فردا عصر درهمین ساعت یعنی مثلا ساعت 4 درهمین کوچه،‌ خانه روبرو به منزل ماتشریف بیاورید . من حاجتی دارم ونذر کرده‌ام سفره حضرت رقیه خاتون(ع) را بیندازم وشما باید روضه توسل به آن خانم کوچک وعزیز کرده امام حسین (ع) را بخوانید. من هم به وی قول دادم که سر ساعت موعود می‌آیم . خلاصه، درتلفن به دوستم گفتم من فردا قول قبلی داده‌ام درمنزلی روضه حضرت رقیه خاتون (ع) رابخوانم. دوستم گفت ای آقا،‌ من خواستم خدمتی به شما کرده باشم!‌شما چه فکر می‌کنید؟!

پیش خود فکر کردم که من بایدچندین مجلس،‌ روضه حضرت رقیه وحضرت علی اصغر (ع) را بخوانم تا سی تومان پول به من بدهند! این یک تاجر سرمایه‌دار است که فوت شده،‌لااقل پول خوبی به من می‌دهند. به هر حال از رفتن به منزل آن زن منصرف شده، رفتم در رختخواب خوابیدم و به خواب رفتم.

درعالم خواب دیدم در خیابان،‌ سر نبش همان کوچه‌ای که دیروز درآنجا روضه خوانده بودم،‌یک سید نورانی ایستاده و دست یک دختر سه ساله‌ای راهم در دست دارد . باهم سلام و تعاریف کردیم و من از او سوال کردم : نام شریفتان چیست و درکجای تهران سکونت دارید؟ پاسخ داد: من درهمه مجالس سوگورای خودم حاضر می‌شوم و این دختر هم دختر سه ساله من رقیه است . شما ما خانواده را به مادیات و دنیا نفروشید . چرا این زن را پس از آنکه به وی قول دادید درمنزلش روضه بخوانید،‌چشم انتظار گذاشتید ؟ چرا به خاطر اینکه آن حاجی بازاری که فوت شده و وارثش پول بیشتری به تو می‌دهند می‌خواهی خلف وعده بکنی؟!‌ و بنا کرد بشدت گریه کردن و با آن دختر به سمت همان خانه‌ای که آن زن منتظر من بود رفتند .

من بیدار شدم و به دوستم تلفن کردم . حدود ساعت 2 بعد از نصف شب بود . با گریه به او گفتم : فلانی، فردا برای مجلس ترحیم آن حاجی،‌منتظر من نباشد، که به هیچ وجهی نخواهم آمد . فردا نیز سر ساعت به منزل آن خانم رفتم و روضه مصیبت حضرت رقیه (ع) خاتون را خواندم وقضیه را هم روی منبر گفتم . هم خودم وهم مستعین ،‌شدیدا منقلب گشته وگریه بی‌سابقه‌ای برما حاکم شد، به طوری که بعد از ختم روضه هم باز همگان به شدت گریه می‌کردیم و بوی عطر خوشی فضای خانه را فراگرفته بود وتا به حال چنین حالی درخود ندیده بودم.


مرغ دلم خرابه شام آرزو کند
آن دختری که قبله ارباب حاجت است
تاریکی خرابه به چشمان اشکبار
خونین چه دیدراس پدر را رقیه خواست
خوابید درخرابه که تا کاخ ظلم را

 

تا باسه ساله دخترکی گفتگو کند
حاجت رواست هر که بدین قبله رو کند
باراس باب شکوه زجور عدو کند
با اشک خویش خون زرخش شستشو کند
باناله یتیمی خود زیروروکند

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۵:۴۵ ب.ظ  توسط علی رضا  | 




به کبوتران حرم غبطه می خورم



که شب و روز، مهمان تواند و اجازه دارند بر شاخه انگشت هایت


بنشینند و زمزمه نام تو، غذای هر صبح و شامشان است.


به کبوتران حرم غبطه می خورم



که حیاتشان عشق است و مرگشان عشق و لباس احرامشان،
بال و پر



سپیدشان است؛



تنها کافی است سبکبالانه برخیزند تا در طواف گنبد طلایی ات، برقصند.




+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۵:۳۵ ب.ظ  توسط علی رضا  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۵:۳۴ ب.ظ  توسط علی رضا  | 


دلم کرده هوای کویت یا حسین


خواهم شوم خاک پایت یا حسین

چه گویم از این دل زار مسکین

که می خواهد فدایت شود یا حسین

دانم ندارم لیاقت که شوم خاک پایت

ولی عاشق تو هستم و خاندانت یا حسین

دل دیگر طاقت ندارد از این هجر سوزان

کی خواهی طلبی این گنهکار را یا حسین

خواهم شوم خاک درگهت ، ببوسم اصغرت

تا تو قبول کنی نیایش را بر درت ! یا حسین


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۵:۳۲ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
« بسم الله الرحمن الرحيم »

..
مرحوم ایت الله حاج میرزا هاشم خراسانی در (( منتخب التواریخ )) مینویسد:
..
..
عالم جلیل ,شیخ محمد علی شامی که از جمله ی علما و محصلین نجف اشرف است،
..
به حقیر فرمود :
..
جد امی بلا واسطه ی من , جناب اقا سید ابراهیم دمشقی ,
.
که نسبش منتهی میشود به سید مرتضی علم الهدی
.
و سن شریفش از نود افزون بود و بسیار شریف و محترم بودند,
.
سه دختر داشتند و اولاد ذکور نداشتند .
...
..
شبی دختر بزرگ ایشان , جناب حضرت رقیه بنت الحسین عليها السلام را در خواب دید که فرمود :
.
.
(( به پدرت بگو به والی بگوید میان قبر و لحد من اب افتاده و بدن من در اذیت است ; بیاید و قبر و لحد مرا تعمیر کند  )) .

دخترش به سید عرض کرد , و سید به خواب ترتیب اثری نداد .
.
شب دوم , دختر وسطی سید باز همین خواب را دید . به پدر گفت , و او همچنان ترتیب اثری نداد.
.
شب سوم , دختر کوچکتر سید همین خواب را دید و به پدر گفت , ایضا ترتیب اثری نداد.
.
شب چهارم خود سید مخدره را در خواب دید که به طریق عتاب فرمودند : (( چرا والی را خبر نکردی؟!)) .
.
صبح سید نزد والی شام رفت و خوابش را برای والی شام نقل کرد.
.
والی امر کرد علما و صلحای شام , از سنی و شیعه , بروند و غسل کنند و لباسهای نظیف در بر کنند ,
.
انگاه به دست هر کس قفل درب باز شد , همان کس برود و قبر مقدس او را نبش کند،
.
و جسد مطهرش را بیرون بیاورد تا قبر مطهر را تعمیر کنند. .
.
بزرگان و صلحای شیعه و سنی , در کمال اداب غسل نموده و لباس نظیف در بر کردند .
.
قفل به دست هیچ کس باز نشد, مگر به دست مرحوم ابراهیم. بعد هم به حرم مشرف شدند ,
.
هر کس کلنگ بر قبر میزد کارگر نمیشد تا ان که سید مزبور کلنگ را گرفت و بر زمین زد و قبر کنده شد .
.
.
بعد حرم را خلوت کردند و لحد را شکافتند, دیدند بدن نازنین مخدره میان لحد قرار دارد,
.
و کفن ان مخدره مکرمه صحیح و سالم میباشد, لکن اب زیاد میان لحد جمع شده است.
.
.
سید بدن شریف مخدره را از میان میان لحد بیرون اورد و بر روی زانوی خود نهاد
.
و سه روز همینطور بالای زانوی خود نگه داشت و متصل گریه میکرد
.
تا ان که لحد مخدره را از بنیاد تعمیر کردند . اوقات نماز که میشد,
.
سید بدن مخدره را بر بالای شئ نظیفی میگذاشت و نماز میگزارد.
.
بعد از فراق باز بر میداشت و بر زانو مینهاد تا ان که از تعمیر قبر و لحد فارق شدند.
.
و در نهايت سید بدن مخدره را دفن کرد ...
.
.
و از کرامت این مخدره؛ در این سه روز، سید نه محتاج غذا شد و نه محتاج اب و نه محتاج وضو ...
...
بعد که خواست مخدره را دفن کند , سید دعا کرد خداوند پسری به او مرحمت فرمود, مسمی به سید مصطفی...
.

_________________
.
.::  الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::.
.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۴:۵۶ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
« بسم الله الرحمن الرحيم »
.
بگو  بسم الله الرحمن الرحيم ...
...
...
جناب حجه الاسلام و المسلمين آقاي سيد عسكر حيدري،‌
.
از طلاب علوم دينيه حوزه علميه زينبيه شام چنين نقل كردند:
.
روزي زني مسيحي دختر فلجي را از لبنان به سوريه مي‌آورد.
.
زيرا دكترهاي لبنان او را جواب كرده بودند .
.
زن با دختر مريضش نزديك حرم با عظمت حضرت رقيه سلام الله عليها منزل مي‌گيرد،
.
تا درآنجا براي معالجه فرزندش به دكتر سوريه مراجعه كند،‌
.
.
تا اينكه روز عاشورا فرا مي‌رسد و او مي‌بيند
.

مردم دسته دسته به طرف محلي كه حرم مطهر حضرت رقيه سلام الله عليها آنجاست مي‌روند.
.

از مردم شام مي‌پرسد اينجا چه خبر است ؟
.

مي‌گويند اينجا حرم دختر امام حسين سلام الله عليها است .
.
.
او نيز دختر مريضش را در منزل تنها گذاشته درب اطاق را مي‌بندد،
.
و به حرم حضرت رقيه سلام الله عليها روانه مي‌شود
.
و گريه مي‌‌كند،‌به حدي كه غش مي‌كند و بيهوش مي‌افتد ...
.
.
درآن حال كسي به او مي‌گويد بلند شو برو منزل ...
.
حركت مي‌كند و مي‌رود درب منزل را مي‌زند،
.
مي‌بيند دخترش دارد بازي مي كند!‌
.
وقتي مادر جوياي وضع دخترش مي‌شود و احوال او را مي‌پرسد،‌
.
دختر درجواب مادر مي‌گويد وقتي شما رفتيد دختري به نام رقيه وارد اطاق شد
.

و به من گفت : بلند شو تا با هم بازي كنيم .
.
آن دختر به من گفت، بگو :
.
(( بسم الله الرحمن الرحيم ))
.
تا بتواني بلند شوي و سپس دستم را گرفت
.

و من بلند شدم ديدم تمام بدنم سالم است...
.
او داشت بامن صحبت مي‌كرد كه شما درب را زديد،‌
.
گفت : مادرت آمد .
.
.
سرانجام مادر مسيحي با ديدن اين كرامت از دختر امام حسين سلام الله عليها مسلمان شد ...
.

_________________
.
.::  الإنسان هو شيعة علي بن أبي طالب عليه أفضل الصلاة و السلام إن عرفه حق معرفته ::.
.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۴:۵۴ ب.ظ  توسط علی رضا  | 
« بسم الله الرحمن الرحيم »

بگو نامش را حسين بگذارد ...

.

طي نامه‌اي درتاريخ دوم جمادي الثاني 1418 هجري قمري
.
دو كرامت به دفتر انتشارات مكتب الحسين سلام الله عليها ارسال نموده و مرقوم داشته‌اند:
.
روزي وارد حرم حضرت رقيه سلام الله عليها شدم،‌ .
ديدم جمعي مقابل ضريح مقدس مشغول زيارت خواندن وعزاداري مي باشند .
ومداحي با اخلاص به نام حاج نيكويي مشغول روضه خواني است از او شنيدم كه مي‌گفت:
.
.
خانه‌هاي اطراف حرم رابراي توسعه حرم مطهر خريداري مي‌نمودند.
.  
يكي از مالكين كه يهودي يا نصراني بود، به هيچ وجه حاضر نبود خانه خود رابراي توسعه حرم بفروشد.
.  
خريداران حاضر شدند كه حتي به دو برابر و نيم قيمت خانه را از او بخرند ،‌ولي وي حاضر به فروش نشد .

.
.
بعد از مدتي زن صاحب خانه حامله شده ونزديك وضع حمل وي مي‌شود.
.
او را نزد پزشك معالج مي‌برند،‌بعد از معاينه مي‌گويد:
.
بچه و مادر ،‌هردو درمعرض خطر مي باشند و خانم بايد زير نظر ما باشد، قبول كردند،‌تا درد زايمان شروع شد.
.
صاحب خانه مي‌گويد : همسرم رابه بيمارستان بردم وخودم برگشتم
.
و آمدم درب حرم حضرت رقيه سلام الله عليها و به ايشان متوسل شدم
.
و گفتم، اگر همسر و فرزندم رانجات دادي وشفاي آنان را از خدا خواستي و گرفتي خانه‌ام را به تو تقديم مي‌كنم.
.
مدتي مشغول توسل بودم،‌بعد به بيمارستان رفتم و ديدم همسرم روي تخت تشسته وبچه دربغلش سالم است .
.
.
همسرم گفت : كجا رفتي ؟ .
گفتم رفتم جايي كاري داشتم.
.
گفت : نه،‌رفتي متوسل به دختر امام حسين سلام الله عليها شدي !‌
.
گفتم از كجا مي داني؟
.

.
زن جواب داد: من،‌ درهمان حال زايمان كه از شدت درد گاهي بيهوش مي‌شدم،‌ .
ديدم دختر بچه‌اي وارد اطاق بيمارستان شد .
و به من گفت : ناراحت مباش، ما سلامتي تو و بچه‌ات را از خدا خواستيم، .
فرزند شماهم پسر است،‌سلام مرابه شوهرت برسان .
و بگو نامش راحسين بگذارد!‌
.
گفتم: شماكي هستيد؟ گفت : من رقيه دختر امام حسين سلام الله عليها هستم.

.
.
بعد از روضه خواني از مداح مذكور سوال كردم اين داستان را از كه نقل مي‌كني؟ .
در جواب گفت: ازخادم حرم حضرت رقيه سلام الله عليها نقل مي‌كنم، .
كه خود از اهل تسنن مي‌باشد و افتخار خدمتگزاري درحرم نازدانه امام حسين سلام الله عليها را دارد .
و پدرش نيز از خادمين حرم حضرت رقيه سلام الله عليها بوده است.
.
.
..
   */|\* السلام عليک يا بنت الحسين عليه السلام */|

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت ۴:۵۴ ب.ظ  توسط علی رضا  |